![]()
این سو ماهیان با چشمان بسته سر کلاس درس اختاپوس نشسته اند. او را خدا میپندارند و هر چه را اختاپوس میگوید با چشم بسته و از جان و دل قبول میکنند. آن سوتر صدای همهمه میاید. صدای اعتراض ماهیانی ست که چشم باز کرده اند و دور و بر را نگاه کرده اند و در نظرشان سخنان اختاپوس نادرست مینماید. این سو لقمه هایی کوچک است که ماهیها با حقارت از دست اختاپوس گرفته و در دهان خود میگذارند و به شکرانه اش به آن سو یورش میبرند. و آن سوتر اما... بوی خون میاید.
![]()
نوشته شده توسط سایرا در یکشنبه ششم دی 1388 ساعت 13:42 موضوع | لینک ثابت

با دستی لرزان گوشی را در دست گرفت و شماره گرفت. تصمیم گرفته بود برای آخرین بار از پدر کمک بخواهد.
- پدرجان، تو رو خدا منو از این جهنم نجات بده. خواهش میکنم بیا و منو از این جا ببر.
- ولی این خواست خودت بود. خودت خواستی با اون مرتیکه ازدواج کنی. حالا هم باید تحملش کنی. میدونی که ما رسم نداریم دختری که میره برگرده. از زمان پوشیدن لباس سفید عروسی تا پوشیدن کفن باید در خانه شوهر باشی.
سارا گریه کنان گوشی را گذاشت. حرف پدر درست بود. پدر و مادرش موافق این وصلت نبودند و فقط با اصرار خود سارا، رضایت به این ازدواج داده بودند.
سارا هم بلافاصله بعد از ازدواج متوجه شده بود که حق با والدینش بوده است. همسرش تیمور بیکار بود. نه اینکه به دنبال کار بگردد و کار پیدا نکند. بلکه اصولا آدمی نبود که اهل کار و کسب درآمد باشد و آدمی بیکار و بیعار بود که سارا را وادار کرد فکری برای گذران امور زندگی کند. سارا مجبور شد شروع به کار کند.
او هر کاری در توانش بود انجام میداد. خیاطی. سوزندوزی و.... تمام درآمد این کارها هم در اختیار تیمور قرار میگرفت. تا مدتی هم صدای تیمور در نمیامد. ولی کم کم شروع کرد به اعتراض. این درآمدها برای او راضی کننده نبود. بنابراین یک روز پیشنهادی عجیب و بی شرمانه به سارا داد. " سارا چطوره از این به بعد برای تو مشتری جور کنم؟". سارا وقتی این را شنید دنیا دور سرش چرخید. " چقدر تو بی عاری. امکان نداره من این کار رو بکنم" ولی جوابش مشت و لگدهایی بود که پی در پی بر بدن ظریفش فرود میامد.
آن شب حسابی کتک خورد و فردا نا نداشت از جا بلند شود. همان روز تیمور چند نفر را آورد. سارا گریه کرد. التماس کرد. ولی فایده نداشت. باز هم شب به تیمور اعتراض کرد و باز کتک خورد.
سارا پدر و مادر را در جریان گذاشت. ولی آنها سارا را محکوم کردند که خودش طالب این ازدواج بوده است و او را با مشکلاتش تنها گذاشتند.
هر روز تیمور افرادی را میاورد و دم در از آنها پول میگرفت و به داخل خانه میفرستاد. التماسهای سارا دل بعضی ها را به رحم میاورد. ولی بسیاری هم اعتنایی به این گریه ها و التماسها نمیکردند. سارا هر شب هم بابت اعتراضهایش کتک میخورد. همیشه بدنش زخمی و خونین بود.
آنروز تصمیم خود را گرفته بود. برای آخرین بار با پدرش تماس گرفت و التماس کرد و کمک خواست. ولی باز هم نتیجه نگرفت. آشی بود که خودش پخته بود و پدر حاضر به کمک کردن نبود. بنابراین در تصمیمش مصمم شد. موقعیت خوبی بود. تیمور در خانه نبود. سارا فرزند ۵ ماهه اش را در آغوش گرفت و برای دقایقی کودکش را به سختی در آغوش فشرد و گریه کرد. سپس او را گوشه اطاق گذاشت و یک روسری را حلقه کرد و سر دیگرش را به پنکه سقفی گره زد. زیر پایش هم چرخ خیاطی اش را گذاشت و حلقه روسری را دور گردنش انداخت و رو به فرزندش ایستاد .مدتی به فرزندش نگاه کرد و سپس چرخ خیاطی را از زیر پایش هل داد و در هوا معلق ماند. در حالی که تا آخرین نفس نگاهش به سوی فرزندش خیره مانده بود........
![]()
دوستان عزیز. بسیار دیده ام که جوانان در ازدواجشان سلیقه ای متفاوت با والدین دارند.تاکنون با افراد زیادی مواجه شدم که علیرغم مخالفت والدین با فرد مورد علاقه شان ازدواج کرده و بعضی هایشان هم به مشکل برخورده بودند. در بسیاری از موارد هم میدیدم که والدین به دلیل اینکه مخالف این ازدواج بودند از همراهی و کمک به فرزندان امتناع میکردند و یا سعی در بر هم زدن رابطه فرزندشان با همسر خود داشتند .و حتی در چند مورد شنیدم که این فرزندان که بدون رضایت والدین ازدواج کردند، در مواجهه با مشکلات بعدی از سر بی پناهی خودکشی کردند. همیشه هم در رویارویی با چنین افراد و حوادثی دلم به درد میامد. ولی با شنیدن قصه ی بالا دلم بسیار به درد آمد. این قصه آن چنان تاثرآور بود که حتی قلم از شرح و بیان آن شرم داشت. ولی شدت تاثرم به حدی بود که تصمیم گرفتم علیرغم شرم قلم، آن را در معرض قضاوت دوستان فهیمم بگذارم.
و سخنی دارم با بزرگترها.
"فرزندم. این تصمیم تو اشتباه است. ولی حتی اگر بر این تصمیم اشتباهت پافشاری کنی و آن را به انجام برسانی، بدان که من بعنوان بزرگترت همیشه پشتیبان تو و در کنار تو خواهم بود"
آیا گفتن این حرف خیلی سخت است؟؟؟؟ آیا ثابت کردن درستی حرفتان، به هر قیمتی، ولو نابودی فرزندتان، بزرگی کردن است؟؟؟ آیا لج بازی با فرزندان ثابت کننده بزرگی شماست؟ بزرگترهای عزیز. فرزندان، همیشه فرزند شمایند. حتی وقتی اشتباه کنند. فرزندان را دریابید و حتی وقتی اشتباه میکنند آنها را بی پناه رها نکنید
نوشته شده توسط سایرا در پنجشنبه بیست و هشتم آبان 1388 ساعت 16:7 موضوع | لینک ثابت
خدایا، درد دلم را گوش کن.
خدایا، اگر حقانیتت حق است، سخنم را بشنو.
خدایا، از تو بسیار گله دارم.
خدایا، من در روز قیامتت از تو به تو شکایت خواهم کرد.
خدایا، به چه جرمی مرا راهی این دنیا کردی؟
وقتی راهی کردی، چرا مرا بی پناه رهایم کردی؟
خدایا. در شبهای اندوه، در شبهای بی کسی، در اوج غم ها، همیشه بر تو توکل کردم و همیشه از تو یاری خواستم. ولی همیشه یاریت را از من دریغ کردی. من هم همیشه گفتم حتما حکمتی در این کار است و باز صبوری میکردم و همیشه چشم اتتظار یاریت بودم که روزی یاریم کنی و نجاتم دهی.
خدایا، گله دارم. کی دیده بودی من در اوج غم ها از کسی غیر از تو کمک بخواهم؟
خدایا، گله دارم. چقدر اعتماد داشتم که اگر فقط از خدا یاری بخواهم، از غیر او بی نیاز خواهم شد؟
خدایا، چقدر به درگاهت التماس کردم و نجاتم را از تو خواستم. خدایا مگر قول نداده بودی هر کسی به بنده ی من رحم کند من هم به او رحم خواهم کرد؟ خودت شاهدی چقدر من با بنده های تو مهربان بودم .پس چرا تو با من نامهربانی؟ چرا استغاثه هایم را نمیشنوی؟ چرا همیشه وقتی به تو احتیاج دارم تو را در کنار خود نمی یابم؟؟؟؟
گله دارم که ظرفیت تحملم تمام شده و تو هنوز هم به دادم نرسیدی. گله دارم که کم کم در حقانیت وجودت به شک افتادم. و می اندیشم که آیا بی انصافی نیست که بعد از چندین سال توکل بر تو، وقتی به ناامیدی و شک و تردید رسیدم، بگویی "دیدی تحمل سختی نداشتی و بالاخره به وجود من شک کردی؟" آیا این انصاف است که بنده ای که راهی دنیا کنی و به دادش نرسی و سرانجام از او بازخواست کنی که "چرا به من شک کردی؟؟؟؟"
خدایا، اگر وجود داری، اگر حقانیت داری، اگر صدایم را میشنوی، فراموش نکن که بنده ای هم در این گوشه دنیا داری. او را دریاب..........
نوشته شده توسط سایرا در چهارشنبه بیستم آبان 1388 ساعت 10:56 موضوع | لینک ثابت
مادر مشغول آشپزی بود و مارال و بالصایاد در حال بافتن قالی بودند.
- مارال جان. بیا با هم بریم مدرسه. تو هم درس بخون.
- من نمیام. من میخوام قالیبافی کنم و در امرار معاش به پدر و مادرم کمک کنم.
- ولی مارال جان. اگه الان قالیبافی کنیم و به پدر و مادر کمک کنیم، درسته که یک مدتی بهشون کمک میکنیم، ولی این کمک فقط تا زمان ازدواج میتونه ادامه داشته باشه. اما اگه درس بخونیم و شغلی ثابت برای خودمون داشته باشیم، میتونیم همیشه بهشون کمک کنیم. ضمن اینکه همین الان هم میتونیم در کنار تحصیل قالیبافی هم بکنیم و کمک خرج باشیم.
- ببین صایاد. دایان که مدرسه میره. اگه من و تو هم بریم مدرسه، مامان تو خونه تنها میمونه. خودت هم میدونی که هر وقت تنها بمونه باز هم به یاد یاشار میفته و گریه میکنه. من به اندازه تو به درس علاقه ندارم. تو که مدرسه رو دوست داری تو برو. ولی من پیش مامان میمونم.
بالصایاد ناامید شد و همراه مارال در سکوت به بافتن قالی ادامه داد. حالا که بزرگترها به ادامه تحصیل دختران رضا داده بودند او دوست داشت همراه مارال موفقیت را تجربه کند و با هم درس بخوانند و با هم به دانشگاه بروند. ولی مارال به هیچ وجه راضی نمیشد مادر را در خانه تنها بگذارد. در خانواده ۸ نفره آنها که شامل پدر و مادر و ۳ دختر و ۳ پسر بود، اکنون دختر و پسر بزرگتر، یعنی سولماز و یاشار، عروسی کرده و رفته بودند، و تایماز هم که دومین پسر بود به خدمت سربازی اعزام شده بود، و فقط مارال و بالصایاد و برادر کوچکترشان دایان که ۹ سال از بالصایاد کوچکتر بود، در کنار والدین بودند. این بود که مارال تصمیم گرفت در خانه بماند و اصرارهای بالصایاد را نپذیرفت.
مادر اما، بیشتر حواسش را متوجه دو دخترش کرده بود و تصمیم گرفته بود دیگر به یاشار فکر نکند. مواجه شدن با گریه های پنهانی بالصایاد، به او یادآوری کرده بود که از دخترانش غافل بوده است، و متوجه شده بود که تا چه حد باعث ناراحتی فرزندانش شده است. و متوجه شده بود که باید دو دخترش را دریابد. اکنون او به فکر تربیت دو دخترش بود.
او شیوه تربیتی خاص خود را داشت. مادر هرگز به طور مستقیم فرزندانش را نصیحت و امر و نهی نمیکرد. بلکه در اوقات چای عصرانه، و یا بین صبحانه و ناهار که برای چای فرزندانش را فرا میخواند، همیشه حکایتهایی برایشان تعریف میکرد، حکایتهایی از دخترانی که بی پروا بودند و در برقراری ارتباط با پسران بی پروایی کردند و سرانجامی ناگوار داشتند. و بالصایاد و مارال در لابلای این حکایات می آموختند که هرگز به پسری اعتماد نکنند و خانواده را بهترین محرم راز خود بدانند . مادر همچنین حکایت دختران نمونه را تعریف میکرد "رفتم خونه ی آیسن. دیدم از اول صبح یک تنه همه خونه رو تمیز کرده. واقعا به او آفرین گفتم. دختر خوب و زحمتکشیه" آیسن دوستشان بود. " جیران وقتی میشینه سر قالی، انگار که داره با برق کار میکنه. از بس که تند تند گره میزنه آدم حرکت دستش رو نمیبینه. در مسابقه سرعت در قالیبافی، هیچ کس حریفش نمیشه." جیران دوست سولماز بود.
مادر همین طور از دختران نمونه تعریف میکرد، و بالصایاد و مارال بی آنکه به انگیزه مادر بیندیشند، خود به خود تشویق میشدند که تمام تلاششان را بکنند که در هر زمینه ای بهترین باشند. آن دو ضمن تحسین مهارت این دختران، تصمیم داشتند از آنان جلو بزنند. آنها از بچگی شاهد دلتنگی های مادر بودند که از سر دلتنگی برای یاشار گریه میکرد و میدانستند اگر در هنرهای دستی و مسائل مربوط به خانه داری و نیز در احکام دینی مهارت یابند و در یک کلام دخترهای خوبی باشند، میتوانند مادر را دلشاد کنند و باعث افتخار او باشند. بنابراین میخواستند تمام هنرهای رایج بین دختران ترکمن را یاد بگیرند و در هر کدام از آنان مهارت یابند و در هر کدام هم سریعترین باشند. با این انگیزه، ابتدا به تمرین سرعت در قالیبافی پرداختند.
تابستان ۱۳۶۱ بود. یعنی همان سالی که بالصایاد سال اول راهنمایی را بصورت متفرقه امتحان داده و قبول شده بود. تایماز سرباز بود. چند سالی بود که جنگ بین ایران و عراق شروع شده بود . تایماز در لشکر ۷۷ پیاده خراسان بود و همیشه هم در خط مقدم جبهه بود و در عملیاتی مانند آزادسازی خرمشهر حضور داشت. تلویزون هر روز اخبار شهدای جنگ را اعلام میکرد و همیشه هم بیشترین شهدا از لشکر ۷۷ خراسان بود. به همین خاطر، همیشه مادر و سایر اعضای خانواده نگران تایماز بودند. مادر اشعاری را برای تایماز سروده بود و موقع قالیبافی آنها را زمزمه میکرد.
یک روز موقع قالیبافی، خاله آیتک به خانه آنها آمد. خاله آیتک از صمیمی ترین دوستان مادر بود. آنها محرم راز یکدیگر بودند و با هم روزه های مستحبی میگرفتند و در همه کارها با هم مشورت میکردند، و آنقدر صمیمی بودند که با هم قرار گذاشته بودند هر کدام زودتر بمیرد، دیگری او را غسل دهد. خاله آیتک و مادر هر روز همدیگر را میدیدند. خاله آیتک آن روز آمده بود تا پیشنهادی به مادر بدهد:
"ببین صونا. دخترهات دارن بزرگ میشن. به فکر جهاز برای دخترات باش. فردا روز چه طور میخوای یکجا جهازشون رو جور کنی؟ از الان سالی یک قالی بباف. درسته که خودت در آستانه ۵۰ سالگی، و بچه هات هم هنوز بچه سن هستن، و شاید اولین ودومین قالیت در حد خوبی نباشه، ولی از سومی به بعد مسلما در حدی خواهد بود که بتونی بعنوان جهاز به دخترات بدی."
مادر دید دوستش بیراه نمیگوید. بنابراین از همان سال شروع کرد. هر سال تابستان یک قالی ۱۰ متری میبافتند و بقیه ایام سال هم قالیچه و پشتی، که بعضی فروشی بود و بعضی برای دخترها.
مدرسه شروع شد و همزمان با آن بافت یک پشتی فروشی. بالصایاد به تنهایی سال دوم راهنمایی را شروع کرد و مارال در خانه ماند. بالصایاد دوست نداشت در خانه متمایز از مارال باشد. او میدانست که مارال چقدر به فکر موفقیت اوست، و میدید که مارال همیشه سعی دارد در خانه هیچ کاری برای بالصایاد باقی نگذارد تا او درسش را بخواند. متقابلا بالصایاد هم در خانه، در کارهای خانه کمک میکرد و وقتی کار خانه تمام میشد، سر قالی در کنار مارال مینشست و هرگز در خانه کتاب درسی به دست نمیگرفت. تکالیفش را هم فقط شب ها انجام میداد، و برای اینکه مزاحمتی برای خانواده نداشته باشد چراغ را هم خاموش میکرد و فقط از نور تراس که به خانه میتابید استفاده میکرد. روزهای امتحان هم از روی قالی بلند شده و به مدرسه میرفت و با برگشتن از مدرسه باز سر قالی مینشست. گاهی هم در زمان امتحانات آیلار از او دفترش را میخواست و فردا با خنده در مدرسه تعریف میکرد: "من چند روزه برای این امتحان خودم رو کشتم، اونوقت وقتی از صایاد دفترش رو میخوام، تازه کلی میگرده که دفترش رو پیدا کنه و بده به من." خاطره ای که آیلار بعدها هم که بزرگتر شد گاهی از آن یاد میکرد.
مادر دوست نداشت بین فرزندانش تبعیض قائل شود. او بعد از مشورت با بالصایاد به مارال گفته بود حالا که صایاد به دنبال درس و تحصیل و آینده خویش است او هم به فکر خود باشد و با فروش هر قالی برای خود قطعه ای طلا بخرد. گرچه مارال به این تصمیم معترض بود ولی مادر اجازه نمیداد حاصل تلاش و دسترنج مارال برای امرار معاش خرج شود. بالصایاد هم با این تصمیم مادر موافق بود و مارال را قانع کرد که قبول کند.
آیلار و سایر دوستان گاهی به خانه آنها میامدند تا با بالصایاد درس بخوانند. در این مواقع بالصایاد دوستانش را همراهی میکرد و با آنها درس میخواند. بالصایاد که در آن زمان نوجوانی ۱۳-۱۴ ساله بود میدید که دوستانش لباسهایی مطابق مد روز میپوشند، و چقدر این لباسها به تن آنها برازنده به نظر میرسید. بالصایاد این لباسها را دوست داشت و حتم داشت که این لباسها در تن او و مارال هم بسیار زیبا به نظر خواهند آمد. ولی چون علما و آخوندهایشان میگفتند پوشیدن این لباسها حرام است هرگز به فکر پوشیدن آنها نمی افتاد و فقط زیبایی این لباسها را در تن دوستان تحسین میکرد. او نمیدانست که آیا مادرشان اجازه پوشیدن این لباسها را به آنها خواهد داد یا خیر. ولی چون نمیخواست باعث رنجش مادر شود حتی طرح کردن این مسئله در نزد مادر را به ذهنش راه نمیداد و تا این حد که او را از مدرسه و درس محروم نکرده بودند ممنون بود.
آن سال هم تمام شد و باز تابستان رسید. باز هم یک قالی ۱۰ متری را شروع کردند. بالصایاد این روزهای قالیبافی در کنار مادر و مارال را بسیار دوست داشت. آنها هر روز روی قالی، به سخنان آخوند حنفی در رادیو گوش میکردند تا احکام و دستورات دینی را بیاموزند . آخوند حنفی بسیار منطقی حرف میزد و بهترین پاسخها را به سوالات دینی میداد.
هر روز چند ساعت بعد از صبحانه، زیر درخت انجیر را جارو میزدند و همانجا چای میخوردند. به همراه ماهی دودی یا انجیر یا گوجه یا..... هر روز غروب هم قالی را تعطیل میکردند و حیاط را که موائیک فرش بود میشستند و همانجا بساط شام را میگستردند. گاهی هم تایماز به سبک و سیاق یاشار، آکاردئون میزد و برایشان آواز میخواند. تایماز صدایی گیرا و قوی داشت و حتی همسایه ها هم آوازهایش را دوست داشتند.
سالها و ایام سپری میشد. والدین در حال پیر شدن بودند. کم کم پدرشان به فکر افتاد که قبل از مرگش به شهر نزدیک زادگاهش کوچ کند که به خانواده اش نزدیکتر باشد. گرچه پدر و مادرش فوت کرده بودند ولی بیشتر خواهر و برادرهایش هنوز آنجا بودند. در خانه آنها هم که پدرسالاری حاکم بود و علیرغم مخالفت فرزندان، مادر اجازه روشدن این مخالفتها را به فرزندان نداد و در سال ۱۳۶۴همگی از گنبد به شهر زادگاه پدر کوچ کردند. بالصایاد تازه کلاس دوم دبیرستان را شروع کرده بود. در پایان همان سال تحصیلی هم اعلام شد که قرار است در مدارس به دختران هم آموزش های نظامی داده شود. جنگ بین ایران و عراق هنوز هم به شدت در جریان بود و شایع شده بود که احتمال دارد دختران هم به جبهه اعزام شوند.
روزی مادر بالصایاد را خواست :" دخترم، صایادجان، شایعات رو که میشنوی. میدونی که من دیگه تصمیم نداشتم مانع تحصیل تو بشم. ولی قبول کن که نمیتونم تو رو به جبهه بفرستم. دیگه باید ترک تحصیل کنی"

بالصایاد آهی از ته دل کشید. از اتاق بیرون آمد تا مادر اشکهایش را نبیند.
![]()
ای دریغ، تحصیل و درس گویا نبود در طالعم
آه، بی فرجام شد، آن آرزوهای دلم
روشنی بخش شبم تکلیف و مشق و درس بود
گرچه دل از بیم ترکش دائما در ترس بود
با تمام جسم و جانم مدرسه را خواستم
جای زیور، یا طلا، خود را به علم آراستم
این دل آزرده را دیگر چه چیز دلخوش کند
آرزوی بچگی را باید او پاکش کند
پس خداحافظ کنون، دوران خوب مدرسه
ای شگفتی جدول مندلیف و، ای هندسه
بالصایاد یک لحظه هم از عشق تو غافل نشد
لیک ناکام ماند، از عشقت ثمر حاصل نشد
این سعادت را ندارم گوییا در زندگی
تا چو همسالان خود، پویم ره بالندگی
![]()
بار دیگر بالصایاد، و در حالی که این بار فقط دو سال تا گرفتن دیپلم فاصله داشت، از ادامه تحصیل بازماند.
همان سال برای بالصایاد خواستگار آمد و با توافق خانواده ها قرار ازدواج برای سال آینده گذاشته شد. بالصایاد با رویا و آرزوی دیرینه اش وداع کرد و با دلی شکسته خود را برای رفتن به خانه بخت آماده کرد.
نوشته شده توسط سایرا در شنبه نهم آبان 1388 ساعت 13:52 موضوع قصه های بالصایاد | لینک ثابت
شکر ایزد، دوستی باقیست، تا باقیست مهر ![]()
ماندنی شد دوستیها، جاودان در زیر دهر
هیچ نیرویی، تبار آشنایان نگسلد
گر به هم پیچد ستاره، زیر و رو گردد سپهر
محرم اسرار دل باشند با هم، دوستان ![]()
دوستان، سنگ صبور، غمخوار با هم، هر زمان
در زمان شادمانی هم، کنار یکدگر
تا ابد، در شادی و غم در کنار و، همدلان
دوستانی اینچنین یکرنگ و یکدل، گوهرند ![]()
دوستانی اینچنین، بر یکدگر تاج سرند
آرزو مند بقای شادمانی، بهر هم
"بهترین دوست"، بهترین همراز، با یکدیگرند
تا ابد هم "بهترین دوست"، در بر یکدیگرند
نوشته شده توسط سایرا در شنبه دوم آبان 1388 ساعت 13:4 موضوع | لینک ثابت
زندگی میگذرد با همه خوب و بدی
رهسپاریم سرانجام، به خوابی ابدی
چه شکست خورده باشی، چه موفق شده باشی
هیچ فرقی نکند
آن یکی کام گرفته زفلک
دیگری جفاکشیده، غم و غصه خورده باشد
هیچ فرقی نکند
مهم این است، که در لحظه ی مرگ
نکنی شرم زخود
نکنی شرم، از آن بارگه ایزد خود
مهم این نیست چقدر، تو به آرزوی خود رسیده باشی
مهم این است، که زیبایی دنیای درون داشته باشی
مهم این است که در زندگیت عشق بورزی تو به خود
به همه ارزش ها، باورهای دل خود
و تو هرگز نکنی پشت به این ارزشها
که چو ما دوست بداریم خود را، و همه ارزشها
نکنیم هیچ خطا، نکنیم هیچ گناه
و چو باشیم بر این راه همه، پس ما پیروزیم
گرچه غرقیم به دریای شکست
که چو خلوت بکنیم با دل خویش
زنده یابیم همه ارزشها
مهم این نیست که این ارزشها
منطبق باشد با ارزشهای همگان
مهم این است تو احساس کنی
عمق زیبایی این ارزشها
زندگی میگذرد با همه خوب و بدی
و سرانجام به آخر برسد
این مهم است ولی
ما رضا باشیم از خویشتن و، از دل خویش
این مهم است ولی
که تو زیبایی دنیای درون داشته باشی

نوشته شده توسط سایرا در یکشنبه بیست و ششم مهر 1388 ساعت 14:48 موضوع | لینک ثابت
سال تحصیلی تمام شده بود. بالصایاد کلاس چهارم و مارال کلاس سوم را به پایان برده بودند و منتظر سال تحصیلی جدید بودند که به کلاسی بالاتر بروند. و البته نمیدانستند تصمیم یزرگترهایشان در مورد ادامه تحصیلشان چیست. و تا رسیدن سال تحصیلی جدید، در خفا نگران ادامه تحصیلشان بودند.
بالاخره اولین روز سال تحصیلی جدید هم فرا رسید و اول صبح مادرشان آنها را برای رفتن به مدرسه بیدار کرد. هر دو خوشحال و خندان راهی مدرسه شدند. ولی هر روز که از مدرسه میامدند آثار گریه را بر چهره مادر میدیدند و میدانستند این گریه ها هنوز از سر دلتنگی برای یاشار است. میدانستند که مادر به محض تنها شدن گریه های از سر دلتنگیش را سر میدهد و دلتنگ یاشار میشود. یاشاری که اکنون دو سه سالی از رفتنش میگذشت و حتی یک بار هم برای دیدنشان نیامده بود.
مدتی از سال تحصیلی جدید گذشت. یک روز همسایه شان به خانه آنها آمد و مادر را سرزنش کرد.. "آخه تو که پدرشوهرت ملایی برجسته است و در میان مردم احترام و ارج و قرب دارد، تو چرا از دستورات دینی تخطی میکنی و دخترانت را به مدرسه میفرستی؟ مگر نمیدانی تحصیل دختران گناه است؟" و با یادآوری گناه بزرگ تحصیل دختران، مادر را از ادامه تحصیل دخترانش برحذر داشت. و اینچنین بود که بار دیگر بالصایاد و مارال از تحصیل باز ماندند. باز هم مدرسه نرفتند و چند روز بعد معلمشان علت غیبتشان را از آیلار جویا شدند. این بار معلم بالصایاد آمد تا علت ترک تحصیل دو دختر را از مادرشان جویا شود. بالصایاد و مارال هر دو به پایبندی مادر و پدر به احکام دین آگاه بودند و امیدی به موفقیت معلمشان برای متقاعد کردن مادر نداشتند. ولی معلمشان موفق شد مادر را متقاعد کند که اجازه دهد دخترانش حداقل تا پایان کلاس پنجم درس بخوانند و بعد از رسیدن به سن بلوغ ترک تحصیل نمایند. به این ترتیب دو دختر اجازه یافتند امسال هم تا پایان سال تحصیلی به مدرسه بروند.
بالصایاد و مارال تا پایان سال تحصیلی به مدرسه رفتند. میدانستند که سال تحصیلی جدید به مدرسه نخواهند رفت. و البته از این موضوع مارال به اندازه ی بالصایاد ناراحت نبود. هر دو از گریه های مادر در تنهایی باخبر بودند و مارال ترجیح میداد در کنار مادر باشد تا مانع تنهاماندنش شود. از طرفی هر دو میدیدند که فقر مالی فشاری بی امان بر والدین وارد میکند و هر دو دوست داشتند کمکی برای والدین باشند. بنابراین مشغول قالیبافی شدند.
ولی در این بین بالصایاد نمیتوانست آرزوهای بزرگش را فراموش کند. او درس و تحصیل را بسیار دوست داشت و در خلوت و در تنهاییهایش برای آرزوی از دست رفته اش اشک میریخت و غصه میخورد. گرچه هرگز گریه هایش را بروز نمیداد. زیرا نمیخواست در شرایطی که مادر هنوز غصه دار یاشار بود، او هم باعث ناراحتی و دلخوری مادر شود. ولی همیشه در خلوتش، خالصانه از خدا میخواست او را به آرزویش برساند.

تا این که روزی بر حسب اتفاق مادر گریه های بالصایاد را دید. او فرزندانش را بسیار دوست داشت و هرگز حتی دست روی آنان بلند نکرده بود. مخصوصا بالصایاد را، که بعد از اینکه بعد از تایماز، چندین سال بچه دار نشد با نذر و نیازهای بسیار از خدا گرفته بود. مادر علت گریه بالصایاد را جویا شد. بالصایاد در میان هق هق گریه های نامیدانه اش، نزد مادر اقرار کرد که مدرسه را دوست دارد و از ترک تحصیل ناراحت است. مادر ناگهان به خود آمد. او در طی این چندین سال که بخاطر یاشار اشک ریخته بود از دو دخترش غافل شده بود و از علاقه های آنان بی خبر مانده بود. او تاکنون از علاقه فرزندش به تحصیل اطلاعی نداشت و فقط با اصرار اولیاء مدرسه اجازه داده بود دخترانش درس بخوانند.
و آن شب اما، در خانه آنها گناه بودن تحصیل دختران مطرح شد. وقت آن شده بود که این امر یک بار دیگر به چالش کشیده شود و این دستور یک بار دیگر خودش را در محکمه ی عقل والدین بالصاید ثابت کند. والدین در مورد آن ساعتها اندیشه و بحث کردند. بالاخره به این نتیجه رسیدند که علت اعلام شدن گناه بودن تحصیل دختران فقط بخاطر این بوده که در زمان شاه لازمه تحصیل دختران ترک حجاب بوده، و اکنون در سال ۱۳۶۰ که سه سال از انقلاب میگذشت، دیگر این دلیل توجیهی ندارد و بنابراین نتیجه گرفتند که مانع تحصیل بالصایاد نشوند. بالصایاد هرگز تصورش را هم نمیکرد که والدینش که بسیار دیندار و مذهبی بودند با استناد به عقل و منطق، دستوری دینی را رد کنند، و از نتیجه این گفتگو بسیار خوشحال و نیز متعجب بود. بارقه ای از امید در وجودش تابیده بود.





فردا، بالصایاد همراه خواهر بزرگترش سولماز به مدرسه رفت تا ثبت نام کند. ولی مدیر مدرسه با بیان این مطلب که امتحانات ثلث اول در حال شروع شدن است و امکان ندارد دانش آموزی تازه وارد خودش را به کلاس برساند، از پذیرش او امتناع کرد. و اما، لابلای حرفهایش حرف از امتحانات متفرقه زد که بالصایاد در گوش سولماز گفت در مورد آن بیشتر بپرسد. و سولماز از مدیر در این مورد بیشتر توضیح خواست.
به خانه که رسیدند بالصاید عزم خود را جزم کرده بود که امسال را بطور متفرقه امتحان بدهد و از دوستانش عقب نماند. ولی تایماز گفت که درس اول راهنمایی سخت است و او که داشت به خدمت سربازی میرفت گفت: بگذار من خدمت سربازیم تمام شود تا بتوانم در درس کمکت کنم. ولی بالصایاد نمیخواست حتی یک روز را هم از دست بدهد. او به برادر قول داد بدون حضور او هم میتواند خودش از پس درسهایش بربیاید. و آن سال را در امتحانات متفرقه آموزش و پرورش ثبت نام کرد. او از وضع خانواده هم غافل نبود و صبحها در کارهای خانه کمک میکرد، و نیز قالیبافی میکرد و فقط عصرها درسهایش را میخواند.
آن سال هم سرانجام به آخر رسید و مارال با موفقیت در امتحانات متفرقه، به کلاس دوم راهنمایی راه یافت.
نوشته شده توسط سایرا در سه شنبه چهاردهم مهر 1388 ساعت 17:9 موضوع قصه های بالصایاد | لینک ثابت
هنوز در محل کارم گاه با خانواده هایی روبرو میشوم که از تحصیل دخترانشان ممانعت میکنند. خانواده هایی که تلاش من برای متقاعدکردنشان بی نتیجه میماند و در بهترین حالت مادرانی که مسئله را منوط به متقاعدکردن پدر و برادر دختر میکنند. هنوز در محل کارم با مردانی مواجه میشوم که حتی اجازه حرف زدن به همسرانشان نمیدهند و تمام سوالاتی را که از همسرشان میپرسم خود پاسخگو میشوند. با این تصور که بهتر از همسرشان سوال مرا درک میکنند. و زنانی که این امر را پذیرفته و ساکت و مودب نشسته اند و در ورای قصه دردناک غرور له شده شان که حتی وجودش را فراموش کرده اند و با نادیده گرفتن کرامت انسانی و عزت نفسشان به همسرشان مینگرند تا همسرشان پاسخ سوالات را بدهد....
برادرم به مدرسه میرود
و من با چه حسرتی به رفتنش نگاه میکنم
او میتواند مدرسه برود
چون پسر است
و اما من نمیتوانم بروم
چون من دخترم
این جرم من است
جرمی که مطمئنم من در ارتکاب آن نقشی ندارم
بلکه پروردگارم مرتکب آن شده
و من بابتش تقاص پس میدهم
با شوق و ذوق کتابهای دبیرستان برادرم را میخوانم
بارها و بارها
در رویاهایم هنوز خود را در مدرسه میبینم
و در بین دوستانم و در کلاس
که همه با هم بعد از معلم درس را تکرار میکنیم
چقدر مدرسه را دوست دارم
و همین طور برای کتاب علوم
و دیگر کتابهایم
همه را نگه داشته ام
هر روز آنها را میخوانم
تا کتابهای او را ببینم
و بدانم امسال در این کتابها چه چیزهایی نوشته اند
وقتی او مشق مینویسد من نگاهش میکنم
و گاهی من هم مشق مینویسم
و خودم به جای معلم تصحیحش میکنم
و به خودم نمره میدهم
دختر نباید از خانه خارج شود
چون در بیرون از خانه دام های زیادی پهن شده
و من می اندیشم
آیا غیر از حبس کردن من در خانه راهی دیگر برای دفع این دامها نیست؟
اگر من درس بخوانم
حتما در بزرگسالی سر کار خواهم رفت
و با مردان هم کلام خواهم شد
و آنقدر جسارت پیدا خواهم کرد
که به صورت مردان نگاه کنم
و من می اندیشم که
هم کلام شدن با مردان حتما جرمی بزرگ است
و همیشه باید از مردان برحذر باشم
و هرگز نباید به چهره ی هیچ مردی نگاه کنم
و بنابراین بهترست هرگز به مدرسه نروم
ولی من حتما دختر بدی هستم که مدرسه را دوست دارم
آری
من مدرسه را دوست دارم
خیلی هم دوست دارم
پنهان از چشم مادرم کتابهای دوستم را میخوانم
و پنهانی مجله و داستان میخوانم
آری
من درس خواندن و مدرسه رفتن را دوست دارم
نوشته شده توسط سایرا در دوشنبه ششم مهر 1388 ساعت 16:3 موضوع | لینک ثابت
دیرگاهیست به خلوتگه دل سر نزدم
هم به منزلگه یاران عزیز سر نزدم
دیرگاهیست که در تلخی ها گم شده ام
در هیاهوی حیات، غرقه ماتم شده ام
دیرگاهیست من انگار که عاشق نشدم
عاشق خوبی و آن حسن شقایق نشدم
سر فرو بردم با تلخی، در ماتم خویش
درد تنهایی خود را دیدم همدم خویش
هر چه خوبی کردم، بدی نمودند به من
من دگر سیرم ازین دنیا و، دنیا ازمن
دور من خط بکش ای دنیا، از من بگذر
من گذشتم زتو و، هر چه ز تو، خیر و شر
نوشته شده توسط سایرا در جمعه سوم مهر 1388 ساعت 18:9 موضوع | لینک ثابت
بالصایاد امروز به مدرسه نرفته بود و مشغول قالیبافی بود. از وقتی چشم باز کرده بود مادرش و خواهر بزرگترش سولماز را روی دار قالی دیده بود. ولی از وقتی سولماز عروسی کرده و رفته بود مادر دست تنها شده بود و بالصایاد عزم خود را جزم کرده بود که به مادر در قالیبافی کمک کند. مخصوصا حالا که یاشار هم رفته بود و مادر در فراغ او، وقت و بی وقت، و بویژه در اوقات تنهایی اشک میریخت و بالصایاد سعی داشت با حضور در کنار مادر، مانع از تنها ماندن او شود.
بالصایاد اکنون کلاس چهارم ابتدایی بود. مارال هم کلاس سوم بود. هر دو از شاگردان ممتاز کلاس خود بودند. ولی در خانواده سنتی و مذهبی آنها رسم نبود دختر درس بخواند. سولماز هم به مدرسه نرفته بود و بعدا در بزگسالی با رفتن به کلاسهای اکابر خواندن و نوشتن را آموخته بود. و حالا هم پدر و مادر بالصایاد فقط برای اینکه بالصاید و مارال خواندن و نوشتن را در همان کودکی یاد بگیرند، اجاه داده بودند این دو چند سال به مدرسه بروند و حالا که بالصایاد و مارال به حد کافی خواندن و نوشتن را یاد گرفته بودند، دیگر دلیلی نمیدیدند که این دو همچنان به مدرسه بروند. بنابراین، کم کم زمزمه ترک تحصیلشان را سر دادند و سرانجام در یک روز زمستانی، مادرشان به آنها گفت که از امروز به بعد، نباید به مدرسه بروند.




در خانواده های سنتی ترکمن آن زمان، درس خواندن دختر گناه محسوب میشد. دخترهای نسل قبل از بالصایاد، تقریبا هیچ کدام به مدرسه نرفته بودند و فقط تعدادی اندک بی توجه به رسم و رسومات رایج درس خوانده بودند. ولی از زمان بالصایاد، خانواده های بیشتری سنت شکنی کرده و دخترانشان را به مدرسه میفرستادند. بعضی خانواده ها هم مثل خانواده بالصایاد، فقط تا چند سال دخترشان را به مدرسه میفرستادند. و هنوز خانواده های بسیاری هم بودند که اصلا دخترانشان را به مدرسه نمیفرستادند. دختران ترکمن، از همان بچگی قالیبافی و سوزندوزی میکردند و هنوز معیار بسیاری از خانواده ها برای انتخاب عروس، میزان مهارت دختر در این هنرها بود.
آن روز بالصایاد و مارال به مدرسه نرفتند. بالصایاد از این بابت خیلی ناراحت بود. ولی چون نمیخواست باعث رنجش مادر شود، ناراحتی خود را پنهان کرده و به قالیبافی مشغول بود. او درس و تحصیل را خیلی دوست داشت. مجلات و کتابهایی که یاشار برایش خریده بود، عشق به تحصیل را در بالصایاد شعله ور کرده بود و از وقتی خواندن و نوشتن آموخته بود، آنقدر این کتابها و مجلات را خوانده بود که بیشترشان را از حفظ شده بود، و مخصوصا حالا که یاشار هم نبود بالصایاد با این کتابها و مجلات که یادگارهای یاشار بودند بیشتر اخت شده بود. بالصایاد در رویاهای کودکانه اش، دوست داشت روزی استاد دانشگاه شود. گرچه میدانست که تحقق چنین رویایی، با توجه به تعصب خانواده اش و جو حاکم بر آن زمان، بعید است.

بالصایاد و مارال، فردا و پس فردا هم به مدرسه نرفتند و بالصایاد با قالیبافی خود را مشغول کرده بود. روز چهارم بود که دوستش آیلار که همسایه دیوار به دیوارشان بود، از بالای دیوار صدایش کرد. دیوار بین دو خانه مثل پل ارتباطی آنها بود، و هر وقت کاری با هم داشتند، از دیوار بالا رفته و یکدیگر را صدا میکردند. آیلار در این چند روز، هر روز از حال دوستش خبر میگرفت و با دوستش همدلی میکرد. ولی روز چهارم، پیغامی از طرف معلمشان داشت. آیلار گفت که معمشان، از او در مورد این چند روز غیبت بالصایاد سوال کرده، و آیلار هم گفته بود که بالصایاد ترک تحصیل کرده، و معلمشان هم ناراحت شده بود و به آیلار گفته بود: "به بالصایاد بگو به مدرسه بیاید"
بالصایاد با خوشحالی این پیغام را به مادر رساند. ولی مادرش حرفی نزد ولی همچنان اجازه رفتن به مدرسه را نداد. بالصایاد باز ناراحت شد. ولی دو روز بعد ناظم مدرسه شان به منزل آنها آمد و با مادرشان صحبت کرد و مادر را قانع کرد که اجازه دهد تا بچه هایش امسال را به مدرسه بروند.
فردای همان روز بالصاید و مارال با خوشحالی به سوی مدرسه راهی شدند که تا پایان امسال را به مدرسه بروند و برای تحصیل در سال آینده هم در بیم و امید باقی بمانند.
نوشته شده توسط سایرا در شنبه چهاردهم شهریور 1388 ساعت 13:44 موضوع قصه های بالصایاد | لینک ثابت
درباره وبلاگ

دوست عزیز .
چون زبر ما گذری یاد کن و در بزن
گام بر این دیده بنه گاه گهی سر بزن
فهرست اصلی
آرشیو موضوعی
دوستان
جامع ترین وبلاگ جک
آلبوم تصاویر سردار ترکمن
سردارترکمن فلیکر
عشق هدیه ما به دنیا
ژیلوان
I -WANT-YOU
به وبلاگ مرجان خوش امدید
به کلبه مصطفی خوش آمدید
تنهایی و بی کسی (نصیر)
انجمن ترشیدگان مقیم مرکز
مهسا
تفریح>جک>ترفند>مطالب عاشقانه>هرچیکه بخوای
کاریکلماتور
اورنگ زیب
آموزش کامل کسب درآمد از اینترنت
طراوت
خیالات
هرآنچه بخواهید اینجا خواهید یافت
سایه بان خورشید
گشاددست
yahoo online
کامران
عکسهای عاشقانه زیباودیدنی
اصلیyahoo online
پری غمگین
ستاره بارون
گلفروش
DDVVSS
کاوش در گیتی
صادقانه
نسخه فلش یاهو
بهار
▪●●● سفارش کد آهنگ ●●●
جزیره قشم
مـــهاجــــــــــرت
هستی عزیز
حسین عزیز
همه چی از همه جا( نارسیس عزیز)
آی پی
مشاوره و روانشناسی
همیشه در قلب من جا داری
عمومی(سودابه)
پرشین گیگ
به من بگو جرا
عدالت
دانلود یاهو
دانلود یاهو
جادوی عشق
عاشق ترکمن صحرا
ظهری
کسب درآمد از اینترنت بدون سرمایه اولیه- لیلای عزیز
ترفندستان- سخت افزار ونرم افزار
آپدیت روزانه آنتی ویروس
http://7rang.ir/counter/c_counters.aspx?ids=4175
yahoo download
پیوندهای روزانه
بی سرزمین تر از باد(رضای عزیز)
رنگین کمان. امین عزیز
مرجن عزیز
تولدی دوباره- رصان عزیز
دنیا در آینده- محمدرضای فرهیخته
مالیموس-زرتشت بهترین دوستم
با همدیگه- دوست خوب و اندیشمندم
دختر آفتاب- دوست بسیار عزیزم
کلبه عشق من و خاطرات تو- رصان عزیز
آس دل
دنیای جوک
نوشته های پیشین
دی 1388
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
طراح قالب
POWERED BY