دخترک همراه پدر و مادرش وارد میشود. بعد از گرفتن شرح حال از پدر و مادرش میخواهم معاینه را شروع کنم. برای جلب همکاری بیمار کوجولویم، تلاشم بر این است که ارتباط کلامی با او برقرار کنم.
" اسمت چیه؟"
منتظرم جواب دهد. انتظار ندارم خیلی سریع جواب دهد. هنوز کمی ترس دارد. ولی قبل از اینکه دخترک جوابی بدهد پدرش جواب میدهد: "مایسا"
رنجیده خاطر به پدرش نگاه میکنم. پرسش بعدی را میپرسم: " فامیلت چیه؟" باز پدرش پاسخ میدهد. معنی نگاهم را نفهمیده است. این بار از والدین میخواهم اتاق معاینه را ترک کنند تا معاینه تمام شود.
*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~
دختری حدودا نوزده ساله با مادرش وارد میشود.
"مشکلت چیه؟"
بجای دختر مادرش شروع میکند به شرح مشکل دخترش.
" از کی این مشکلات شروع شده؟
باز مادرش پاسخ میدهد.
شروع به معاینه میکنم. از دختر میخواهم یک جشمش را ببندد. مادرش بعد از من میگوید: یک جشمت رو ببند. "
به مادرش میگویم : "خودم با مریضم کنار میام."
" این کدوم طرفیه؟" باز بعد از من مادرش تکرار میکند: " میگه این کدوم وریه؟"
سرانجام مادر را از اتاق معاینه بیرون میکنم
*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~
زن و شوهر وارد میشوند. زن ساکت و مودب نشسته است و همه پرسش های مرا همسرش پاسخ میدهد. و تکرار مکررات.
*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~
و این قصه ی یک روز و دو روز نیست. قصه تکراری روزها و سالهاست. و چقد دردناک است تکرار روزهایی که با انسانهایی سر و کار داری که آنقدر از عزت انسانی خود دور شده اند که حتی لایق حرف زدن دانسته نمیشوند و انسانی دیگر فکر میکند میتواند حرف دل او را بهتر از خود او بزند.
*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~
ترجمه اشعارمختومقلی
تقدیم به روح بلند ملامیرزا
*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~
به مناسبت ايام گراميداشت مختومقلي ترجمه شعري از اشعار اين شاعر بزرگ تركمن را تقديم ميكنم به دوستان عزيزم. اميدوارم مورد پسند دوستان قرار بگيره. ضمنا در ترجمه این شعر از راهنماییهای استاد عزیز جناب صحنه هم خیلی استفاده کردم که همین جا از ایشان هم سپاسگزاری میکنم.
*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~
اصل شعر:گوزل سن
گون خنجري گوكدن يره ايننده
گونه قارشي دوغان آيي، گوزل سن!
اوستا جعفر ايشي، سنجاب جبهسي
اصفهاندا قورلان يايي، گوزل سن!
ساچ باغينگ اوجونينگ سيمدير ايشمهسي
اوستونگدن يول دوشسه، قيندير آشماسي
آغزينگ آب حيات، زمزم چشمهسي
عين الباقي سوونينگ لايي، گوزل سن!
قيزيل دييسم ـ قيزيل، آل دييسم ـ آل سن
هندوستاندا ـ شكر، بولغاردا - بال سن
عشق بيلن آچيلان بير تازه گل سن
يوسف - زليخانينگ تايي، گوزل سن!
هر كيم گويچلي بولسا، اونگا "پير" دييرلر
"دردلي قولونگ درمانيني بيير" دييرلر
"قاوينينگ ياغشيسين شاغال ايير"دييرلر
اقباللي بندانينگ پايي، گوزل سن!
آوازانگ چين - ماچين، داغلار آشاسي
سني گورنلرينگ عقلي چاشاسي
هندوستانينگ رنگلي قيزيل شيشهسي
سورايي چيليمنينگ نايي، گوزل سن!
مختومقلي خلقدان سيرين گيزلهسه
ديشيني اوشادينگ، يالان سوزلهسه
اولدا، آخردا ايام گوزلهسه
غريب بيچارانينگ پايي، گوزل سن!
*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~
ترجمه: اي نگارم
خنجر خورشيد چون آيد فرود از آسمان
اي نگارم، رخ به رخ، ماهي بتابي رو به آن
شاهكار آفرينش، چون خز سنجاب نرم
اي نگارم ، زه كشيده آن كمان اصفهان
گيسوت آراسته با نقره و با سيم بود
راه چون بر تو فتد ، از تو گذر نتوان نمود
آن دهان آب حيات و آب زمزم مينمود
اي نگارم ، لاي عين الباقي و آب روان
رنگهايي خوش بود در وصف تو همداستان
چون عسل در شهر بلغار، شكر هندوستان
نوشكفته با نواي عاشقي در بوستان
اي نگارم ، همچو يوسف با زليخا، داستان
بندگان با كرامت "پير" باشد نامشان
دردمندان چاره ميخواهند از درگاهشان
بهترين خربزه بهر شغالان شد نشان
اي نگارم ، قسمت اقبال خوب بندگان
شهرتت از مرزهاي كوهها رفته فرا
هوش از كف داد هر انكس كه ميبيند تو را
چون بلور سرخ در هندوستاني دلبرا
اي نگارم ، اي قدح، اي تنگ نازك در ميان
راز خود مختومقلي از خلق بنمايد نهان
ياوه گر گويد بريزيد هر چه دندان در دهان
گر به ما اندك نظر افكند، دور اين جهان
اي نگارم ، قسمت بيچاره ي بيچارگان
*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~
~*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~
صدف مروارید و گل و سطل زباله کنار هم نشسته بودند
سطل زباله دهانش را باز کرد و لببخندی زد. زباله های کثیف در میان دهانش خودنمایی میکرد و بوی تعفن زباله در هوا پخش شد
صدف هم لبخندی به او زد و مرواررید در دهانش درخشید
گل هم لبخندی زد و با لبخند او بوی عطر دل انگیزش در فضا پخش شد
سطل زباله ناگهان احساس حقارت کرد. از اینکه وقتی لبخند زد چون صدف مروارید سفیدش در دهان ندرخشید و چون گل بوی عطر دل انگیز در فضا پخش نکرد
بنابراین دشمنی با صدف و مرواررید را آغاز کرد. شروع کرد به پرتاب کردن هر آنچه در درون داشت به سمت صدف و مروارید. و پشت سر هم زباله بود که به سمت صدف و مروارید پرتاب میشد.
بوی نامطبوع زباله در هوا پیچید.
~*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~
سطل زباله چون دهان بگشود
هر انچه در درون داشت آشکار نمود
~*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~
دشمنی نکن هرگز با سطل زباله
تا زباله هایش نکند بر تو حواله
~*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~
فرزندم.
نگاهت به من است، كه چه گويم،
و چگونه خوب و بد را به تو بشناسانم.
دلبندم. به تو من ميگويم. كه بينديش خودت.
من نگويم با تو.
كه ره خوب كدام است و ره بد چه ره است.
تو بينديش خودت. و ز خوبي و بدي.
تو ملاك خويش را پيدا كن.
من نگويم با تو.
كه چه چيزي خوب است از نظرم.
و چه چيزي خوب است از ديدگاه دگران.
بلكه گويم تو خود انديشه نما و نپذير،
كه كسي، به تو گويد كه ملاك تو چنين است و چنان.
تو خود آزاد بينديش. و بنگر كه چه خوب است و چه بد.
فرزندم تو زمن ميپرسي. كه در آينده چگونه باشم.
بين ما عهد چنين نيست عزيزم، كه براورده كني. آرزوهاي مرا.
باز گويم كه خود انديشه نما.
فرزندم تو بيا. آرزوهاي خودت را بشناس.
روياهاي خودت را بشناس.
و در آينده چنان باش كه خود ميخواهي.
و تو آغاز نما راه خودت. و بينديش به اهداف خودت.
و بياب هر چه ملاكت تو خودت
و شروعي تازه باش به پندار خودت
~*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~
به امید روزی که تمام شبهای ظلمانی ناامیدی و غم ختم به فجر سپید امید و ظفر شود
*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~
شبی تاریک و ظلمانی عجب تاریک دنیایی
مبدل میشود آیا سرانجامش به زیبایی
ستاره ای نمیبینی هوا بس تار و بس ابری
کسی را نیست امیدی به فرداهای رویایی
صدا از کس نمی خیزد سکوتی سرد و بیتابی
تمام ساکنان شب بی امیدی به فردایی
تو گویی این شب تاریک همیشه جاودان ماند
سیاهی ها و زشتی ها به حال حکمفرمایی
دلا غمگین و پژمرده همه خوبان دلمرده
دل عاشق شده خاموش نه عشقی و نه آوایی
ولی کم کم شده آغاز شکست این شب تاریک
سرانجام از افق تابید انوار ثریایی
نبردی سخت شد آغاز میان نور و تاریکی
سیاهی لشکری دارد و نور عشق بتنهایی
و نور عشق تنها بود و محصور بین غمها بود
ولیکن داشت اندر سر چه زیبا آرمانهایی
برانگیخت قلب شیدا را بشورانید دل ها را
همه گردش شدند آخر وبنمودند صف آرایی
زهر سو سر برآوردند و ظلمت را برانیدند
ز غم خود را رهانیدند چه شوری گشت و غوغایی
سرانجام این شب تاریک گذشت و صبح شد آغاز
طلوع عشق آمد تا بتابد عشق هر جایی
امید آورد نور عشق بر دلهای دلمرده
چه زیبا بود این انوار چون حوران دریایی
سروده شده بتاریخ:۲۶/۱/۸۵ ساعت ۰۵/۱۶
در قسمت قبل خاطراتی از بچگی بالصایاد خواندید و اینک ادامه داستان
*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~
بالصایاد و مارال سفره ناهار را جمع کرده و سر درس و مشقشان نشستند. مادر صدایشان کرد:
بچه ها. شما الان یکیتون کلاس سوم ابتدایی هستین و یکی تون هم چهارم. هر دو به اندازه ای درس خوندین که بتونین بخونین و بنویسین. با این مقدار سواد. میتونین هر جایی کارتون رو پیش ببرین و کارتون لنگ نمیمونه. تابلوها رو میتونین بخونین. همین طور کتاب و نامه ها رو. میتونین هر چیزی خواستین بنویسین. برای دخترا همین کافیه و دیگه نیازی به ادامه تحصیل ندارین. میدونین که خواهر بزرگترتون سولماز هم اصلا مدرسه نرفت و فقط دو سال کلاس اکابر رفت و به اندازه کافی خواندن و نوشتن آموخت. از فردا مدرسه نمیرید و بنابراین لازم هم نیست درس و مشق بنویسید.
انگار پتکی بر سر صایاد فرود آمد. او درس و مدرسه و کتاب را بسیار دوست داشت. از بچگی که یاشار برایش کتاب و مجله میخرید عاشق خواندن و نوشتن و کتاب و درس بود. ولی در ذهن کودکانه اش برای خود حق انتخابی قائل نبود و در عین حال که بی صدا در خود شکست بدون چون و چرا حرف مادر را پذیرفت. ولی مارال که یک سال کوچکتر از صایاد بود با این مسئله راحت تر کنار آمد.
بین ترکمن های آن زمان تحصیل دختر خیلی متداول نبود. تا قبل از آن بسیاری از دخترها اصلا مدرسه نمیرفتند و شمار دختران تحصیل کرده و در حال تحصیل بسیار اندک بود. ولی دخترهای هم سن صایاد بیشترشان مدرسه میرفتند و تحصیل دخترها کم کم در حال همه گیر شدن بود.
فردا و پس فردا صایاد و مارال به مدرسه نرفتند. روز سوم آیلار دوست و همکلاسی صایاد و همسایه دیوار به دیوارشان از بالای دیوار صایاد را صدا زد. آیلار و صایاد هر وقت کاری با هم داشتند بالای دیوار رفته و از بالای دیوار همدیگر را صدا میکردند.
"صایاد . خانم معلممون از من پرسید چرا صایاد مدرسه نمیاد. منم بهش گفتم ترک تحصیل کرده. اونم گفت به صاید بگو حتما مدرسه بیاد. فردا بیا مدرسه"
صایاد با خوشحالی این خبر را به مادر داد. ولی برخلاف انتظارش فردا هم مادر اجازه رفتن به مدرسه را به دخترها نداد.
روز بعد ناظم مدرسه با همراهی آیلار به دیدن مادر صایاد آمد. و در حیاط خانه با مادر صایاد مشغول حرف زدن شد. صایاد در خانه بود و داشت برادر کوچکش دایان را میخواباند. ولی از پنجره ناظم و مادر را میپایید. نمیداست چه حرفهایی بین آن دو رد و بدل میشود. ولی هر چه بود ناظم مادر را قانع کرد که از فردا بچه ها را به مدرسه بفرستد.
فردا صایاد به همراه مارال خوشحال و خندان به سمت مدرسه به راه افتاد.
*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~
*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~
ترجمه اشعارمختومقلی
تقدیم به روح بلند ملامیرزا
*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~
دوستانی که وبلاگ قبلی بنده رو میشناختن میدونن که یکی از موضوعات وبلاگ قبلی ترجمه اشعار مختومقلی بود. چون تصمیم گرفتم دوباره اشعار مختومقلی رو ترجمه کنم بهتر دیدم نخست ترجمه های قبلی رو دوباره ارائه بدم. به امید اینکه ترجمه هایی که ارائه میدم کم نقص باشن.
*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~
اصل شعر:دوراسنگ گلر
گوزل باردير، گوزللردن زياده
آنينگ خذمتينده دوراسينگ گلر
ادبلي، اركانلي، ملايمزاده
تا اولينچانگ بيله یوراسنگ گلر
گوزل باردير، اوزين بويلي، آلقيمي
قارانگقي گيجهده دوشر يالقيمي
سوزلهگن سوزلري مثلی بال کیمی
يانگاغيندان بوسه آلاسينگ گلر
گوزل باردير، گونده-گونده گورمهلي
شول گوزلينگ سياه زلفينگ اورمهلي
دوكوپ، خزينهنينگ زرين برمهلي
آنينگ سوداسيندا بولاسينگ گلر
گوزل باردير، آق كاغذ دك بيلهگي
جان ايچينده بيله بولار يورهگي
شيله گوزل مرد ييگيدينگ گرهگي
نه حاجت ايستهسه، برهسينگ گلر
مختومقلي، سين گرك دير گوزهله
هرنه قسمت بولسا، تارتار ازله
دنيا مالين خرج ات ياغشي گوزهله
يامانينگ يانيندان قاچاسينگ گلر
*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~
ترجمه:نمایی آرزو (ماهرو)
ماهرویی کو زیادت است زدیگر مهروان
خدمت اندر پیش پایش را، نمایی آرزو
نرم رفتار و ملایم، خوش سلوک و با ادب
تا دم مرگ هم رهییش را، نمایی آرزو
گردنش زیبا، قدی بالا بلند، آن ماهرو
روشنی بخشد به شب، نور جمال روی او
چون عسل شیرین سخن هایش، به وقت گفتگو
بوسه از آن روی ماهش را، نمایی آرزو
ماهرو باید که دید هر روز جمال روی او
بافت باید آن سیه زلف و سر گیسوی او
هر چه زر اندر خزانه، هدیه گردد سوی او
تا ابد فکر و خیالش را، نمایی آرزو
ماهرو و بازویی چون برگ یک کاغذ سفید
با تو قلبش، هم وجودش را همه، یکدل بدید
همچو مهرویی مراد رادمردان رشید
هم اجابت هر نیازش را، نمایی آرزو
کاش ای مختومقلی تقدیرت آن مه باشدا
گر مهت، رفتار بد، باشد زخود راند تو را
ماهرویت خوب و هم سنجیده رفتار بایدا
تا همه دنیا نثارش را، نمایی آرزو
*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~
*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~
دوش یادت بودم و خون بود دل با یاد تو
یاد میکردم از آن ایام خوب و بی ریا
دوش میکردم ترنم ناگهان یاد آمدم
شعرهایت را که میخواندی همه از بهر ما
این منم آن آشنایی که کنون دورم زتو
لیک تو با یاد آن خوبی نکن بر من جفا
نک غریبی از من و بیگانه ای با یاد من
پاس دار آن روزگاران، یاد کن از آن وفا
یادت آور آن زمان که، مهربان بودیم ما
دور هم بودیم، با آن شادی و آن خنده ها
این منم آن آشنا
این منم،
تو نکن بر من جفا
این چنین تلخی کنی آخر هلاکم میکنی
همچو خورشیدی که سوقش میدهی تا قهقرا
قدری آسان گیر بر من این جفاها تا به کی
حرمت نان و نمک. هم یاد آن لطف و صفا
من همانم مهربان سايراي ناز و خوش زبان
می سرودم مثل بلبل بهر تو آن شعر ها
شاد و خوش بودیم ما در سایه سار بخت خوش
گرچه آن ايام رفت، تو همچنان سالار ما
این منم آن آشنا
این منم،
تو نکن بر من جفا
*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~
به ياد تو
قطرات باران با شدت تمام به شيشه اتومبيل ميخوردند. ولي جاي من پشت فرمان اتومبيل امن و دور از دسترس هجوم بي امان قطرات باران بود.
همين طور كه به آرامي در
زير باران پيش ميرفتم ناگهان چشمم به كودكي افتاد كه در ورودي پل ايستاده
بود. كودكي حدودا 4-5 ساله به نظر ميامد كه در زير باران و در سرماي هوا
داشت به خود ميلرزيد و يك ركابي و يك شلوارك تمام پوشش او را تشكيل ميداد.
"خدايا اين پسرك زير اين بارون چرا اينجا وايستاده؟ شايد گم شده." ماشين را متوقف كردم و پياده شدم و به سمت پسرك رفتم. پسرك وقتي ديد من به سمت او ميامدم دستش را دراز كرد......
"آقا. تو رو خدا. مادرم مريضه.بايد براي داروهاش پول تهيه كنم. كمكم كنيد"
پسرك داشت گدايي ميكرد. از ديدن چنين صحنه اي متاثر شدم و قلبم به درد آمد.
" بيا اول بريم خونه يه لباس گرم بهت بدم بپوشي"
"نه آقا. من بايد همين جا بايستم تا بتونم پول كافي براي مامانم تهيه كنم"
"حالا بريم حداقل يه لباس گرم بهت بدم. بعدا دوباره ميارمت همين جا. قبوله ؟"
پسرك با اكراه سوار شد
" آقا. مادرم مريضه. پدرم هم همين طور. هر دو نا ندارن از جاشون بلند بشن. من مجبورم خرج دواشون رو بدم."
پسرك را به خانه بردم و كاپشن پسرم را كه تقريبا همسن پسرك بود به او پوشاندم و بعد دوباره او را سوار كردم.
"من دكترم. بيا بريم مادرت رو ببينم شايد بتونم كاري براش بكنم"
با نشاني هايي كه پسرك داد به خانه شان رسيديم. ولي وقتي مادر پسرك در را باز كرد و پسرك را پشت در ديد او را به باد كتك گرفت.
"پسره ابله. بازم دست خالي اومدي؟ برگرد برو با پول بيا."
پسرك مشتش را باز كرد و اسكناس پنج هزارتومني را كه به او داده بودم نشان داد. ولي مادرش با كتك او را بيرون انداخت.
......
باران همچنان ميباريد و من اندهگين از اينكه چرا باعث كتك خوردن كودك بي گناه شدم. ياد حرف همسايه ها افتادم:
"پدر و مادرش معتادن. معتاد به كراك. و اين بچه رو مجبور ميكنن گدايي كنه و پول بياره. هر چند وقت يك بار يكي مثل شما دست اين بچه رو ميگيره مياره خونه شون و هر بار هم اين بچه كتك ميخوره. ولي يك پدربزرگ داره شايد اون بتونه كمكي بكنه. اگه بخواي آدرسش رو بهت بديم"
".من مخالف ازدواج دخترم با اين پسر بودم. ولي اون بدون اجازه من ازدواج كرد. منم ديگه به خونه راهش ندادم و ازش خبر ندارم. ولي اگه اين طوري باشه كه شما ميگين من ميرم دنبال نوه م و نوه م رو خودم بزرگ ميكنم"
يك ماه بعد دوباره رفتم كه سري به پدربزرگ بزنم. وارد كوجه كه شدم چشمم به پارچه مشكي بر سر در منزل پدربزرگ افتاد.......
*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~

ای مادر عزیز که جانم فدای تو
قربان مهربانی و لطف و صفای تو
تا در کنارم بودی و غمخوار و یار من
بوده مرا امید با لبخدهای تو
مادر عزیزم که هزاران درود و سلام بر روح پاکت. نه سال از پر کشیدنت گذشت.چه فرشته ای بودی و چه پاک بودی و چه سبک بال بسوی معبود اوج گرفتی.چه درسها که به ما ندادی.و چه عاشق بودی.عاشق معبود خود وعاشق فرزندان خود و عاشق خانواده خودو عاشق تمام خوبی های عالم. و این گونه بود که به ما آموختی که در راه عشق از خود گذشته باشیم وتمام سختی ها را با نیروی عشق تحمل کنیم. مادر عزیزم تا بودی عشق تو به من نیرو میداد که مشکلات زندگیم را تحمل کنم.مشکلاتی که روح تو هم از آن خبر نداشت. چرا که اگر خبر میداشت با آن همه عشقی که به فرزندانت داشتی دوام نمیاوردی.به همین علت تمام مشکلاتم را با عشق به تو تحمل میکردم و نمیگذاشتم از مشکلاتم باخبر شوی و همیشه خود را برایت شاد نشان میدادم تا نکند خاطر عزیزت ازبابت خوشبختی فرزندت ذره ای مکدرشود.
ازدورفلک چه ها کشیدم
دردا که سرانجام به بن بست رسیدم
ولی صد افسوس که تو پر کشیدی ورفتی
وبا رفتنت من چه تنها شدم و دیدی که با رفتنت چه زود من از هم پاشیدم.دیگر نتوانستم آن زندگی سراسر رنج و پر از تحقیر را تحمل کنم ودیدی که عطای این زندگی را به لقایش بخشیدم و چه سختی هایی را بجان خریدم.از فرزندم جدا افتادم و چه مصیبتها کشیدم و چه گریه ها نکردم و در تنهایی چه ناله ها یی که سر ندادم.مادر عزیزم چه سخت است تنهایی و بی کسی.مادرم به شکر خدا امروز دیگر فرزندم در کنار من است و من که عشق را و عشق به فرزند را از تو آموختم اکنون به عشق فرزندم باقی مشکلات را راحتتر تحمل میکنم.مادر عزیزم .برایم دعا کن که سختی ها آسان شود. دعا کن که دیگر هرگز از فرزندم جدا نباشم.و دعا کن که از این سختی ها سربلند بیرون آیم.هزاران درود بر روح پاکت.
از اوج فلک نظر به ما کن
این قلب شکسته را دعا کن